عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

شیرین زبونیهای فندقمون

سلام و هزار تا سلام به همه ی دوستای گلم خوبیـــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم خیلی خوبیم و حسابی خوشیم. امیدوارم که همه ی شما هم همیشه خوب و خوش و سلامت باشین. دیروز عسل خانم هوس شیرینی کرد و رفتیم بیرون تا برالش شیرینی بخریم. فداش بشم من انقدر این باب اسفنجی رو دوست داره  که همه چی رو به اون ربط میده دلش شیرینی لطیفه میخواست. اومده میگه مامان من شیرینی همبرگری خامه ای میخوام. مثل بابا اسفنجی یه عالمه بغلش کردم و تو همون مغازه چلوندمش و بوس بارونش کردم نفسمو. اون روزم رفتیم مغازه و یه عروسک کیتی بغل کرده و بوسش کرده بابا هم طاقت نیاورد و زودی براش خرید با اینکه یکی از همون عروسک رو داشت خلاصه این عسل خانم...
26 مرداد 1392

حرف حرف حرف

سلام به همه ی دوستای گلم خوبییییییییییییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازگیا این فسقل خانم ما بازم شروع کرده به حرف زدن اونم از نوع خیلی زیادش. انقدر حرف میزنه که بیا و ببین. بین هر یه کلمه هم یه بار میگه خب. مثلا میخواد بگه مامان من آب میخوام میگه: مامان خب من خب آب خب میخوام. ماشاالله به این همه انرژی. میگم چرا بچه ها خسته نمی شن آخه. خلاصه بلا شده فوق العاده دختر باادبی شده.  البته با ادب بود با ادب تر شده. همه ی زندگیه منو باباشه این دختر. تازگیا ازمون نی نی میخواد . البته برا خودش میخواد که خودش بزرگش کنه. تازگیا هم یاد گرفته که با عروسکاش خاله بازی کنه و چطور خوشو سر گرم کنه. الانم چند تا از عکساشو...
21 مرداد 1392

بالاخره تشریف آوردیم

سلام به همه ی دوستای گل خودم خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما بالاخره پس از یه مدت اومدیم.    اول از همه از همه ی دوستای گلم یه دنیا ممنون که جویای حالمون بودن. بعدشم به همه بگم که عسلی حالش کاملا خوب خوب شده. بعدشم که تبریز بودیم و وقت نمیشد زیاد بیام و آپ کنم.  روز عید فطرم که مهمون داشتیم یه عالمه و خونمون حسابی شلوغ بود.  ولی واقعا خوش گذشت و همه چی عالی بود. تولد دختر گلم هم چون مصادف با شب قدر بود به خاطر همین یه جشن خودمونی بین خانوادهامون گرفتیم.     ولی دختر گلم کاملا قانع بود .  زندگی کاملا وفق مراده و همه چی آرومه. خیلی دوست...
19 مرداد 1392

خیلی خیلی ناراحتم

سلام به همه ی دوستای گلم. اول از همه آرزوی سلامتی واسه همه ی نی نی های دنیا عسلم دوباره مریض شده دوباره سرما خورده و حالش خوب نیست. چهار شنبه شب موقع لالا عسل یهویی تب و لرز شدیدی گرفت همراه با دل درد. با دارو و شربت خوابوندمش و تبش یکم پایین اومد. ولی صبح با حالت تهوع عسل که خودشم از این حالش میترسید بیدار شدیم. پنج شنبه هم که خونه ی خاله معصومه برا افطار دعوت بودیم. ما عسل رو زودی بردیم بیمارستان گفتیم شاید بستریش کنن چون واقعا حالش خیلی وخیم بود. ولی متاسفانه دکتر رفته بود و بردیمش پیش یه دکتر دیگه دوباره با همون دارو های تکراری  و یه آمپول رفتیم خونه ی خاله جون. تو راه همش گریه میکردم. خیلی دلم برا عسل می سوخت طفلک...
3 مرداد 1392
1